قرار هست چی رو بررسی کنیم؟

دنیا مجموعه‌ای از قطعه‌های مستقل است یا یک کلِ یکپارچه؟ و تحلیل‌گر سیستم کجای این دعوا می‌ایستد؟

دو نگاه به جهان

نگاه ما به جهان و پدیده‌ها از نوع بینش‌مان می‌آید. دنیا را مجموعه‌ای از اجزای مستقل می‌دانیم یا یک کلِ یکپارچه که اجزایش فقط در بستر رابطه‌شان معنا پیدا می‌کنند؟ این دو دیدگاه، یعنی کل‌گرایی (Holism) و جزءگرایی (Atomism)، نه‌تنها در فلسفه و علم، که در تحلیل سیستم‌ها هم نقش بنیادی دارند.

کل‌گرایی؛ از ارسطو تا قرون وسطی

ریشه‌ی کل‌گرایی در فکر قدیمی بشر است. ارسطو در متافیزیک (کتاب هشتم) می‌گوید کل فقط توده‌ای از اجزا نیست؛ چیزی علاوه بر اجزاست و وحدتش علتی دارد. عبارت رایج «کل بیش از مجموع اجزای آن است» در واقع برداشت مدرنی از همین مضمون است، نه جمله‌ی عین ارسطو. ارسطو در توضیح پدیده‌ها فقط به ماده و سازوکار قناعت نمی‌کرد و «علت غایی»، یعنی هدف و کارکرد چیز، را هم جزو توضیح می‌دانست. قرون وسطی هم جهان را عمدتاً با همین نگاه غایت‌مدار و کلی می‌فهمید: هر چیز جایی در یک نظم کلان داشت و معنایش از همان جایگاه می‌آمد، و آدم‌ها برای فهمیدن نظم کیهان یا پدیده‌های انسانی دنبال رابطه‌ی معنایی و اخلاقی بین اجزا بودند، نه رابطه‌ی اندازه‌پذیر و محاسباتی.

جزءگرایی؛ از دکارت و نیوتن تا عصر علم‌گرایی

خودِ اتم‌گرایی قدیمی است (دموکریتوس)، ولی به‌عنوان روش غالب علم در قرن هفدهم شکل گرفت. دکارت در «گفتار در روش» (۱۶۳۷) دومین قاعده‌ی روشش را همین می‌گذارد: هر دشواری را به اندازه‌ای که ممکن و لازم است به اجزای کوچک‌تر تقسیم کن. در همان قرن ابزارهای ریاضی‌ای ساخته شد که این کار را قدرتمند می‌کرد: هندسه‌ی تحلیلی دکارت، حساب دیفرانسیل و انتگرال (نیوتن و لایب‌نیتس) و نظریه‌ی احتمال (مکاتبه‌ی پاسکال و فرما، ۱۶۵۴). نیوتن با اصول ریاضی (۱۶۸۷) جهان را ماشینی قانون‌مند و اندازه‌پذیر نشان داد.

نتیجه‌اش را می‌شناسیم: سرعت رشد علم و فناوری بالا رفت، دقت تا مقیاس نانو رسید، توان پیش‌بینی و کنترل پدیده‌ها بیشتر شد، و تخصص‌گرایی رواج پیدا کرد؛ آدم‌ها در حوزه‌های مشخص دانشمند یا مهندس شدند. منطقش هم ساده بود: برای شناختن یک پدیده کافی است آن را به اجزای کوچک‌تر بشکنیم و هر جزء را جدا بررسی کنیم. این منطق به رشد خارق‌العاده‌ی فناوری و صنعت رسید.

اما همه‌چیز خوب پیش رفت؟

در نگاه اول به نظر می‌رسید انسان مدرن با علم‌گرایی و جزءگرایی دنیا را تسخیر کرده. ولی منتقدانی مثل اسوالد اشپنگلر هشدار دادند که رشد فنی لزوماً به اوج گرفتن تمدن نمی‌انجامد. او در «زوال غرب» می‌گوید تمدن‌ها مثل موجودات زنده تولد، بلوغ و زوال دارند، و تمدن غرب وارد مرحله‌ی زوال شده؛ جایی که نشاط فرهنگی کم شده، ایمان دینی ضعیف شده، و مادی‌گرایی و عقل‌گرایی افراطی جایش را گرفته.

کل‌گرایان جدیدتر، از اشپنگلر تا باشگاه رم و متفکران نظریه‌ی سیستم‌ها، همین هشدار را به شکلی دیگر تکرار می‌کنند: فقط به اجزا نگاه نکنیم؛ فهمیدن ساختار، رابطه‌ها و مقصدهای کلان مهم‌تر از شناخت صرف اجزاست.

تحلیل سیستم کجای این دو می‌ایستد؟

در تحلیل سیستم هر دو رویکرد حضور دارند:

رویکردتمرکزمزیتضعف
جزءگراییاجزای سیستم، جدا از همدقت بالا، تخصص‌گرایینادیده گرفتن تعامل‌ها و هدف‌های کلان
کل‌گراییرابطه‌ی اجزا و هدف کلیفهم ساختار و انسجامابهام در اندازه‌گیری کمّیِ اجزا

به نظرم تحلیل‌گر موفق کسی است که این دو را ترکیب کند: اول تجزیه کند، بعد ربط بدهد. جزءگرایی علم و صنعت را به جلو برد ولی گاهی به فقر معنا و بیگانگی با کل هم رسید؛ کل‌گرایی نگاهی قدیمی اما عمیق است که بر رابطه‌ها و هدف‌ها تکیه دارد. تحلیل سیستم روی ترکیب این دو بنا شده: باید اجزا را شناخت، ولی معنایشان را در ساختار کل پیدا کرد.

کل_گراییجزءگراییتحلیل_سیستم

مرتبط: 05 نقد مدرنیته و نگاه تمدنی به سیستم‌ها (ادامه‌ی نقد اشپنگلر و پرسش از جایگاه انسان در سیستم‌ها).