قرار هست چی رو بررسی کنیم؟

آیا پیشرفت فنی خودبه‌خود انسان را هم بالا می‌برد؟ و تحلیل سیستم چه ربطی به این پرسش دارد؟

پرسشی که از دل تعریف‌ها بیرون می‌آید

در تحلیل سیستم‌ها معمولاً با تعریف‌ها، اجزا، چرخه‌ی حیات و مفاهیم فنی سروکار داریم. اما اگر نگاه را یک پله بالاتر ببریم، به پرسش‌هایی بنیادی می‌رسیم: آیا پیشرفت فنی لزوماً به رشد انسان منجر می‌شود؟ آیا توسعه‌ی تمدن یعنی توسعه‌ی انسان؟ نگاه تمدنی به سیستم‌ها از همین‌جا اهمیت پیدا می‌کند.

اشپنگلر و «زوال غرب»

یکی از چهره‌هایی که جلوی خوش‌بینی بی‌پایه‌ی مدرنیته ایستاد، فیلسوف و تاریخ‌نگار آلمانی اسوالد اشپنگلر بود. او در «زوال غرب» تمدن‌ها را مثل موجودات زنده می‌دید: تولد دارند، رشد می‌کنند، بالغ می‌شوند، افول می‌کنند و می‌میرند؛ و غرب هم از دوره‌ی شکوفایی گذشته و در مرحله‌ی زوال است.

از نگاه او نشانه‌های این زوال این‌هاست: افول ایمان دینی و اخلاقی، افراط در عقل‌گرایی و تکنولوژی‌محوری، فراموش شدن معنا و غایت انسانی، و مادی‌گرایی و افت فرهنگی. انسان مدرن در ظاهر جلو رفته، اما در باطن از خود، از طبیعت، از معنا و از روح جدا شده. به نظرم همین نگرانی است که به تحلیل سیستم‌ها عمق فلسفی و تمدنی می‌دهد.

انسان برای تمدن یا تمدن برای انسان؟

سؤال ریشه‌ای‌تری هم هست که ارزش مکث دارد: آیا انسان آمده تا تمدن بسازد، یا تمدن هست تا انسان رشد کند؟

مدرنیته را معمولاً با نهادها، شبکه‌ها، ابزارها و ساختارهای بزرگ می‌شناسیم. اما اگر این ساختارها رشد انسان را هدف نداشته باشند، خودشان به هدف تبدیل نمی‌شوند؟ ممکن است سیستم‌هایی بسازیم که نه‌تنها خدمت‌گزار انسان نباشند، که او را در خودشان ببلعند.

نهادهایی که برای آینده‌ی بشر کار می‌کنند

در برابر این پرسش‌ها نهادهایی هم پدید آمده‌اند که مأموریت خود را «نجات آینده» می‌دانند. دو نمونه:

باشگاه رم. مجمعی بین‌المللی که از ۱۹۶۸ شکل گرفت و در ۱۹۷۲ گزارش «حدود رشد» (Limits to Growth) را منتشر کرد؛ گزارشی که با مدل‌سازی سیستمی (پویایی سیستم‌ها) رابطه‌ی جمعیت، صنعتی‌شدن، آلودگی، تولید غذا و مصرف منابع را بررسی کرد. نتیجه‌ی اصلی‌اش این بود که اگر روند رشد آن زمان همین‌طور ادامه پیدا کند، در طول یک سده به حدود طبیعی رشد روی زمین می‌رسیم و فروپاشی‌ای ناگهانی در جمعیت و ظرفیت صنعتی ممکن است. جالب این‌که این گزارش خودش یک نمونه‌ی تحلیل سیستمی است: به‌جای نگاه به هر متغیر جدا، حلقه‌های بازخورد بین‌شان را مدل کرد.

سرن (CERN). مرکز اروپایی پژوهش‌های هسته‌ای که در سال ۱۹۵۴ برای توسعه‌ی دانش بنیادی تأسیس شد. مأموریتش علمی است، ولی نشانه‌ای هم هست که تمدن هنوز دنبال کشف و فهم بنیادی پدیده‌هاست و فقط به بهره‌برداری قانع نشده.

این دو، یکی در عرصه‌ی اندیشه و دیگری در عرصه‌ی علم، نمونه‌هایی از تلاش بشر برای نگه داشتن معنا در دل ساختارهای تمدنی‌اند.

چرا تحلیل‌گر سیستم باید این را بداند؟

تحلیل‌گر سیستم فقط با داده و نمودار کار ندارد. باید بتواند ببیند هر سیستم در چه بستری از ارزش‌ها و فرهنگ شکل گرفته، ساختارهای ما به رشد انسان کمک می‌کنند یا او را محدود می‌کنند، و راه‌حل پیشنهادی صرفاً فناورانه است یا ریشه در مسئله‌ای تمدنی دارد. پرسش از جایگاه انسان در دل سیستم‌ها، به نظرم از مهم‌ترین پرسش‌های یک تحلیل‌گر سیستمی است، و مدرنیته با همه‌ی دستاوردهایش نقدی درونی و تمدنی لازم دارد.

مدرنیتهاشپنگلرتمدنتحلیل_سیستم

مرتبط: 04 کل‌گرایی و جزءگرایی - دو دیدگاه در تحلیل (همین نقد از زاویه‌ی کل‌گرایی)، و از نظم تا نمای نظم (وقتی نهادها معنا را از دست می‌دهند، چه می‌ماند).